روایت محرم

clip_image002

بسمه تعالی

روایت یازدهم:

مسلم بن عقیل در نیمه ماه مبارک رمضان از مکه حرکت کرد و بیامد تا به مدینه رسید و درمسجد رسول خدا(ص) نماز خواند و با هر یک از خاندان خود که می خواست وداع و خداحافظی کرد.آنگاه دو نفر راهنما اجیر نمود و همراه خود برداشت و به سوی کوفه رهسپار شد و مسلم بن عقیل بیابانهای حجاز وعراق را پشت سرگذارده و وارد کوفه شد.

در اینکه در آن شهر به خانه چه کسی رفت اختلاف است جمعی گفته اند به خانه مختار بن ابی عبیده ثقفی درآمد ،و قول دیگر آنکه به خانه مسلم بن عوسجه رفت ، و برخی نیز گفته اند به خانه هانی بن عروه

وارد شد.

مردم کوفه که از ورود مسلم آگاه شدند دسته دسته برای دیدار و بیعت با او به نزدش آمدند و

مسلم نیز هربار که دسته ای اجتماع می کردند نامه امام(ع) را برای آنها می خواند و آنها باشنیدن

مضمون نامه می گریستند و آمادگی خود را اعلام می کردند.از کسانی که در مجلس مسلم حاضر

شد و نامه امام(ع)را استماع نمود عابس بن شبیب شاکری بود،او مردی با اخلاص و شجاع از

شیعیان و ارادت مندان خاندان رسول خدا(ص)بود که در روز عاشورا نیز بعد از رشادتهایی

که کرد به شهادت رسید.

روایت دهم:

از میان چند نفری که امام حسین(ع) برای آنها نامه نوشتند تنها دو نفر یکی احنف بن قیس و دیگری یزید بن مسعود نهشلی بود. منذربن جارود نیز حتی جنایتی کرد که که در تاریخ برای خود ننگ و نفرت آفرید و آن این بود که وقتی  فرستاده امام (ع) نامه را به او رسانید، او از ترس آنکه مبادا نامه رسان از طرف عبید الله بن زیاد که در آن وقت از طرف یزید حاکم بصره بود، برای آزمایش و امتحان او آمده باشد، همان نامه رسان را تحویل عبید الله بن زیاد که ضمنا شوهر دختر او هم بود، داد و عبید الله هم بی درنگ او را کشته و جنازه اش را بر دار آویخت.این جریان یک روز قبل از آن بود که عبید الله بن زیاد به دستور یزید به

سوی کوفه حرکت کند.

زمانی که نامه های زیادی از مردم کوفه به امام حسین(ع)رسید آن حضرت تصمیم گرفت تا به

نامه های مردم کوفه پاسخ داده و نماینده ای از طرف خود برای بررسی اوضاع و سنجش مردم

آن شهر و روحیه آنها به کوفه بفرستد. به این منظور نامه ای برای مردم کوفه  نوشت و مسلم

بن عقیل ، عموزاده خود را نیز به عنوان پیام رسان و نماینده اعزامی خود به شهر کوفه انتخاب

نمود.

اهل تاریخ  عموما نوشته اند به دنبال این نامه آمام حسین(ع) مسلم را خواسته و او را

به همراه قیس بن مسهر و عماره بن عبدالله سلولی و عبدالله و عبد الرحمن

پسران شداد ارحبی به سوی کوفه فرستاد.

روایت نهم:

مردم بصره نیز که انگیزه و اهدافی مانند مردم کوفه را داشتند و همان اقلیت شیعه که در کوفه بود در بصره نیز وجود داشت چنانچه گفته اند هنگامی که خبر ورود امام حسین (ع) به مکه به آنها رسید شیعیان آن حضرت (ع)در خانه زنی از قبیله عبد القیس که نامش «ماریه»دختر سعد بود و خود آن زن نیز از شیعیان بود و خانه اش مرکز رفت و آمد شیعه بود ، اجتماع کرده و از میان آنها شخصی به نام یزید بن نبیط عازم پیوستن به امام حسین (ع) گردید،و او دارای ده پسر بود که دو تن از آنها نیز به همراه پدر عازم مکه شدند و در شهر مکه به امام(ع) پیوستند و همچنان همرا آن بزرگوار بودند تا در کربلا به شهادت رسیدند.

امام حسین(ع) هنگامی که تصمیم به حرکت به سوی عراق را گرفت طبق نقل طبری نامه ای به

بزرگان و سرکردگان بصره نوشت به این مضمون : اینک من فرستاده خود را با این نامه به نزد

شما می فرستم و شما را به کتاب خدا و سنت پیامبر او دعوت میکنم و براستی که سنت آن

حضرت مرده و بدعت زنده شده است.

امام (ع) متن این نامه را در چند نسخه برای جمعی فرستاد که از جمله مالک بن مسمع

بکری ، یزید بن مسعود نهشلی ، منذر بن جارود عبدی ،احنف قیس ،مسعود بن عمرو،

قیس بن هشم بودند و این نامه ها را به وسیله یکی از موالیان خود به نام سلیمان

ابورزین برای ایشان فرستاد.

روایت هشتم:

مردم کوفه دو روز بعد از نامه سلیمان بن صرد خزاعی ، نامه های دیگری به وسیله قیس بن مسهرصیداوی، عبدالله و عبد الرحمن پسران شداد ارحبی و عماره بن عبد الله سلوکی ، که روی هم حدود صدو پنجاه نامه  می شد برای آن حضرت فرستادندکه انها از یک نفر یا دونفر یا چهار نفر بود.سپس دو روز دیگر گذشت و هانی بن هانی سبیعی و سعید بن عبدالله حنفی را جانب آن حضرت (ع) روان داشته و برای  او نوشتند : مردم چشم به راه تو هستند و اندیشه ای جز تو ندارند پس بشتاب ، بشتاب سپس بشتاب ، بشتاب.

آنگاه شبث بن ربیعی ، حجار بن ابحر یزید بن روم عروه بن قیس عمرو بن حجاج زبیدی و محمد

بن عمرو تیمی به آن حضرت نامه نوشتند به این مضمون : پس هرگاه خواهی بیا به سوی  لشکر

بسیار و مجهزی که ، برایت آماده است.

بر طبق نقلی دیگر حدود دوازده هزار نامه برای امام (ع)نوشتند که برخی از آنها به صورت طومار

و دارای چندین امضا بود که از آن جمله می نویسند یکی از آنها یکصدو چهل هزار امضا داشت

و حتی نوشته اند که در یک روز ششصد نامه از مردم کوفه به آن حضرت(ع) رسید.

روایت هفتم:

چون خبر هلاکت معاویه به کوفه رسید درباره یزید به جست و جو پرداختند و خبر بیعت نکردن امام حسین (ع) به گوش ایشان رسید شیعیان کوفه  در خانه سلیمان صرد خزاعی انجمن کردند و خبر هلاکت معاویه را به گوش همگان رساندند، سپس حمد و ثنای خدا را به جا آوردند.

سلیمان بن صرد در میان گفت: همانا معاویه به هلاکت رسیده و حسین بن علی(ع) از بیعت با بنی امیه خود داری کرده است و شما شیعیان او و شیعیان پدر او هستید. پس اگر می دانید که او را یاری می دهید

و با دشمنانش می جنگید و در راه او از دادن جان دریغ نمی دارید، به آن حضرت (ع)بنویسیدو آمادگی

خود را اعلام دارید و اگر از پراکندگی و سستی در یاری او بیم دارید او را گول نزنید؟

آنها گفتند: نه ،ما با دشمنان او خواهیم جنگید و در راه او جان فشانی خواهیم کرد.

پس نامه ای از طرف سلیمان صرد، مسیب بن نجیه ،رفاعه بن شداد بجلی و حبیب بن مظاهر به

امام حسین (ع) نوشتند و این نامه را به وسیله عبدالله بن مسمع همدانی و عبد الله بن وال فرستاده

و به آن دو دستور دادند به شتاب نامه را به آن حضرت (ع)برسانند.سپس آن دو به شتاب

رفتند تا در دهم ماه رمضان در مکه به آن حضرت (ع)وارد شدند و نامه اهل کوفه را رساندند.

روایت ششم:

امام حسین(ع) تصمیم به حرکت به سوی عراق را می گیرد.عبدالله بن عباس که نتوانست جلوی اراده و تصمیم آن حضرت را بگیرد با تاسف و تاثر عمیق گفت: سوگند به خدایی که معبودی جز او نیست اگر من می دانستم چنانچه موی سر و پیشانیت را در دست بگیرم تا مردم دراطراف ما اجتماع کنند و با این کار سخن مرا می پذیرفتی و در مکه می ماندی حتما این کار را می کردم.براستی که با خروج خود از حجاز چشم پسر زبیر را روشن مکنی و حجاز را برای او آزاد میکنی.

از این گفت و گو معلوم می شود که امام(ع) تصمیم خود را برای قیام  و مبارزه مسلحانه با یزید و

حکومت غاصبانه و ظالمانه او گرفته بوداگر چه به قیمت شهادت خود و یاران و اسارت خاندانش

منجر شود.

امام حسین(ع) حدود چهار ماه واندی در مکه بودند که در این مدت نامه های زیادی از اهل کوفه

و شیعیان این خاندان در آن شهر به محضر امام (ع)رسید که اولین آنها نامه ای از طرف سلیمان

بن صرد خزاعی و دوستانش بودو آخرین آن ها هم نامه ای بود که شبث بن ربیعی و

یاران منافق او نوشتند.

روایت پنجم:

اما یزید پس از انکه از ماجرای بیعت نکردن امام حسین(ع)و حرکت او به مکه مطلع گردیدبه اقداماتی دست زد که از آن جمله این بود که ولید بن عتبه را که والی مدینه بود برکنار کرد و به جای او یکی از سخت دلان و جباران بنی امیه عمرو بن سعید اشرق را به حکومت آن شهر برگمارد.

اقدام دیگر یزید آن بود که نامه ای به عبدالله بن عباس نوشت به این مضمون : بدان که پسر عمویت حسین از بیعت من سر باز زده و به مکه گریخته است و در صدد فتنه انگیزی برآمده. اما حسین(ع)را که

من دوست می دارم از کارهایی که کرده نزد شما عذر بخواهد و شنیده ام برخی شیعیان از عراق

با او مکاتبه کرده اند و اورا به خلافت آرزومند نموده اند.

اورا دیدار کن و او را از دامن زدن به فتنه منصرف کن که اگر بپذیرد من او را امان می دهم و

تورا هم ضامن بر، ادای آن می کنم.

ابن عباس در پاسخ آن می نویسد: در نامه ات نوشته بودی حسین به مکه آمده است اما وقتی

حسین به مکه آمد و حرم جد خود و طن پدرش را ترک کرد من سبب آن را پرسیدم

گفت که کارگزاران تو در مدینه با او بد رفتاری کرده و سخنان ناهنجاری به او گفته اند،

و او به عنوان پناه خواهی به حرم خدا آمده. به دنبال نامه مقداری هم یزید را

نصیحت کرده است.

روایت چهارم:

امام حسین (ع) در راه مدینه به مکه به عبدالله بن مطیع عدوی برخورد کرد او به نزد آن حضرت آمد و عرض کرد : ای اباعبدالله عزم کجا دارید؟امام(ع)در پاسخ فرمود: اکنون عزم مکه دارم سپس خیر خود را از خدا برای مقصد بعدی می خواهم.عبدالله عرض کرد:خدا هرچه خیر است  برای شما پیش آورد، پیشنهادی دارم امیدوارم که بپذیرید.امام(ع)فرمودند:چه پیشنهادی؟

عبدالله گفت : چون به مکه درآمدی بر حذر باش از اینکه اهل کوفه شما را فریب دهند که در آن شهر پدرت را کشتند و برادرت را زخمی کردند.امام حسین(ع)برای او دعای خیر کردند و از نزد او گذشتند.

امام حسین(ع) در روز جمعه سوم شعبان وارد مکه شد و چنانچه تاریخ ابن عساکر نقل کرده امام(ع)

به خانه عباس بن عبدالمطلب وارد شد و مردم مکه و دیگر ساکنان آن شهر که برای انجام

اعمال حج به مکه آمده بودن به دیدار آن حضرت می رفتندو پسر زبیر نیز به دیدار امام(ع)می رفت.

ولی بودن امام (ع)در مکه برای او گرانتر بود چون می دانست با وجود امام حسین(ع)مردم حجاز

با او بیعت نمی کنند و رغبت مردم به پیروی از امام حسین(ع)بیشتر و مقامش والاتر است.

اما یزید پس از انکه از ماجرای بیعت نکردن امام حسین(ع)و حرکت او به مکه مطلع

گردیدبه اقداماتی دست زد که از آن جمله این بودکه ولید بن عتبه را که والی

مدینه بود برکنار کرد.

روایت سوم:

در پی اصرار ولید به بیعت امام حسین(ع) با یزید امام(ع) در شب یکشنبه بیست و هشت رجب از مدینه به سوی مکه رهسپار شدندو فرزندان و برادرزادگان و برادرانش نیز با بیشتر خاندانش همراه اوشدند به جز برادرش محمد بن حنفیه  که چون قصد امام(ع) را فهمید گفت:ای برادر تو محبوبترین مردمانی در نزد من. اکنون می گویم از بیعت کردن با یزید و همچنین از شهرها تا آنجا که می توانی دوری کن.ترس من این است که در شهری وارد شوی که مردمان آن دو دسته باشند گروهی به سود تو و گروه دیگر به زیان تو.

امام حسین(ع) فرمودند: ای برادر به کجا روم؟عرض کرد به مکه برو پس اگر آسوده بودی همان جا

بمان و اگر نبودی به قله ها و ریکزارها پناه ببر. امام حسین(ع)فرمود:ای برادر به راستی که خیر خواه

و دلسوزی و من امیدوارم که رای تو با موفقیت قرین باشد.

سپس امام حسین(ع) قبل  حرکت از مدینه برای خداحافظی و وداع قبر جدش رسول خدا (ص) و

مادرش فاطمه(س) و برادرش امام حسن(ع) رفت و با آنها وداع کرد.

امام حسین(ع)قبل از خروج از مدینه وصیت نامه خود را به برادرش محمد حنفیه سپرد

و در هنگام خروج ازمدینه آیه21 سوره قصص را تلاوت می کرد.

روایت دوم:

ولید به دنبال نامه یزید در همان ساعت که نیمه های شب بود عبدالله بن عمرو که جوانی نورس بود را نزد امام حسین(ع)و عبدالله بن زبیر فرستاد و آنها را احضار کرد.امام فرمود :« من تا وقتی مطمئن نباشم که می توانم از خود دفاع کنم نزد او نخواهم رفت» .سپس امام(ع) غسل کرده ، نماز خواند و دعا کرد و جوانان خاندانش را که به گفته برخی سی نفر بودند دستورداد تا اسلحه بر تن کرده و همراهش بروند.

وقتی ولید نامه یزید را خواند از امام حسین(ع) خواست که بیعت کند. امام(ع)طبق معمول کلمات

استرجاع را بر زبان جاری کرده و سپس فرمود:«اما در مورد بیعت با یزید پس کسی همانند من

پنهانی بیعت نمی کند و این کار،پنهانی از من پذیرفته نیست ،و هرگاه نزد مردم آمدی و آنها را

برای بیعت دعوت کردی و ما نیز با ایشان دعوت نمودی آنگاه کار یکسره و یکجا خواهد بود.»

امام(ع) در هنگام خروج از مجلس ولید فرمودند:«ای ولید براستی که ما خاندان پیامبری و معدن

رسالت الهی و محل رفت و آمد فرشتگان هستیم و یزید مردی فاسق و شرابخوار و آدم کش

است.در کار خود خوب بنگرید تا ببینید کدامیک از ما به خلافت و بیعت شایسته تر است!»

با این سخن امام حسین(ع) انگیزه قیام امام(ع) نیز روشن می شود.

روایت اول :

چون حسن بن علی(ع) از دنیا رحلت فرمود ، شیعیان در عراق به حضرت امام حسین(ع) نامه نوشتند در خلع معاویه و بیعت با آن حضرت.

امام (ع) نیز با انکه با خلافت معاویه و اعمال ننگین او به سختی مخالف بود اما قیام مسلحانه را در آن روزگار به صلاح اسلام و مسلمین نمی دانست و در پاسخ به نامه های دوستان خود می فرمود : «تا معاویه زنده است من مبارزه مسلحانه را مصلحت نمی دانم.میان ما ومعاویه پیمان و عهدی است که شکستن

آن روا نباشد.»

ولی زمانی که  مرگ معاویه فرا رسید امام حسین (ع) تصمیم خود را گرفت. برای دستگاه حکومت

ننگین یزید نیز روشن بود که امام حسین(ع) تن به این بیعت نمی دهد. برای همین یزید به

ولید بن عتبه فرماندار مدینه نامه کوتاهی نوشت که: با رسیدن این نامه از «حسین بن علی»

و«عبدالله بن عمر»و«ابن زبیر»بیعت بگیر و در این دستور هیچگونه رخصتی نیست تا وقتی که

آنها بیعت کنند.

ولید با مروان بن حکم فرماندار اسبق مدینه مشورت کرد. مروان گفت که این سه تن

را حاضر کن و خبر مرگ معاویه را به آنها ابلاغ کن و در همان مجلس از آنها بیعت

بستان چرا که وقتی مردم از مرگ معاویه باخبر شوند با یزید بیعت نمی کنند.

با تشکر از: محمد جواد جعفری

دیدگاهی بگذارید

عضو خوراک مطالب شوید